جیم داکسون احساس میکند هر چیزی هست جز خوششانس. او در دانشگاه مجبور است دستورات پروفسور ولش حواسپرت و کسلکننده را اجرا کند تا شاید امیدی به حفظ شغلش داشته باشد. بدتر از آن، او به نوعی با مارگارت پیل، دوست روانپریش و بیروح پروفسور، درگیر شده است. در این می…