لیزای ۱۷ ساله یقین دارد که ناخواسته در وقوع یک تصادف رانندگی که منجر به مرگ یک زن شده، نقش داشته است. او در تلاش برای جبران و درست کردن اوضاع، در هر قدم با مخالفت روبرو میشود. او که از شدت ناامیدی و سرخوردگی از درون پاشیده است، شروع به آزار عاطفی خانواده، دوستان، معلمان و بیش از همه خودش میکند. او به شکلی کاملاً غیرمنتظره با یک حقیقت اساسی روبرو شده است: اینکه آرمانهای جوانیاش در مسیر برخورد با واقعیتها و سازشهای دنیای بزرگسالان قرار دارد.