کشف یک بیماری لاعلاج باعث میشود جورجیا بیرد، فروشنده درونگرای یک فروشگاه بزرگ، به زندگی بیش از حد محتاطانه خود فکر کند. او که تنها چند هفته برای زندگی فرصت دارد، پسانداز زندگیاش را برداشت میکند، تمام داراییهایش را میفروشد و با هواپیما به اروپا میرود تا در یک هتل مجلل زندگی شاهانهای داشته باشد. جورجیا با روحیه شاداب و پرشور خود، توجه هر کسی را که ملاقات میکند، از جمله سرآشپز معروف دیدیه، جلب میکند. تنها کسی که در زندگی جدید او حضور ندارد، شان ویلیامز است که جورجیا سالها مخفیانه عاشقش بوده است.