یک نوجوان مجارستانی در طول جنگ جهانی دوم در اردوگاه بوخنوالد به سن بلوغ میرسد. جورجی کووس ۱۴ ساله، فرزند یک بازرگان است که به اردوگاه کار اجباری فرستاده میشود. پس از رفتن پدرش، جورجی در یک کارخانه آجرپزی کار پیدا میکند؛ اما اتوبوس او متوقف شده و سرنشینان یهودی آن به اردوگاهها فرستاده میشوند. در آنجا، جورجی با رفاقت، رنج، بیرحمی، بیماری و مرگ روبرو میشود. او توصیههایی درباره حفظ کرامت و عزت نفس میشنود و نفرت را کشف میکند. اگر او زنده بماند و به بوداپست بازگردد، با چه چیزی روبرو خواهد شد؟ چه چیزی طبیعی است و یهودی بودن یعنی چه؟ رنگهای قهوهای، سیاه و سفید و رنگی به نوبت تغییر میکنند تا حس و حال فضا را به تصویر بکشند.