یک حادثه قایقسواری در سواحل اسپانیا، پل و نامزدش باربارا را به دهکده ماهیگیری مخروبه ایمبوکا میکشاند. با فرارسیدن شب، مردم شروع به ناپدید شدن میکنند و موجوداتی که کاملاً انسان نیستند ظاهر میشوند. پل توسط تمام اهالی شهر تعقیب میشود. او در حالی که برای نجات جان خود میدود، راز ایمبوکا را کشف میکند؛ آنها داگون، خدای هیولایی دریا را میپرستند و فرزندان نامقدس داگون آزادانه در حال پرسه زدن هستند.