کشیش خوشقلب، هنری بیگز، متوجه میشود که ازدواجش با جولیا، رهبر گروه کر، به دلیل غیبتهای مداوم او برای رسیدگی به محله محرومی که در آن زندگی میکنند، رو به سردی گذاشته است. علاوه بر همه اینها، کلیسای او از سوی یک سازنده املاک به نام جو همیلتون در معرض تهدید قرار گرفته است. بیگز در اوج ناامیدی برای کمک به درگاه خدا دعا میکند و این کمک در قالب فرشتهای به نام دادلی از راه میرسد.