والتر از طرف رئیسش، سارا، ماموریت مییابد تا نامهای فوری را به دست هانری دکورینت برساند. او در راه، زن زیبایی را که پیشتر در یک باشگاه شبانه زیر نظر داشت، دستوپابسته در جاده پیدا میکند. والتر او را به ویلایی میبرد تا پزشکی بیاورد، اما در نهایت با او در یک اتاق خواب حبس میشود. در حالی که آن زن با او عشقبازی میکند، والتر تصاویری سوررئال از نقاشیهای رنه ماگریت را در ذهن خود میبیند. صبح روز بعد، دختر یعنی ماری آنژ ناپدید شده، ویلا متروکه به نظر میرسد و گردن والتر در حال خونریزی است. آیا همه اینها فقط یک کابوس بوده است؟