زاندرا، شاهزاده سفیدپوست یک تمدن گمشده، زمانی که نازیها با نقشه تسخیر مردمش و غارت ثروت آنها به جنگل هجوم میآورند، برای کمک نزد تارزان میآید. تارزان که پیش از این گوشهگیر و بیطرف بود، پس از شلیک نازیها به سمت او و اسیر کردن پسرش، وارد معرکه میشود: «حالا تارزان میجنگد!»