سال ۱۹۴۲، در قلب شمال شرقی برزیل، دو مرد بسیار متفاوت در جاده با هم ملاقات میکنند: یوهان، یک فروشنده آسپرین که از خدمت اجباری در آلمان فراری است، و رانولفو، مردی روستایی از برزیل که به دنبال راهی برای فرار از خشکسالی است.