لاسه که دچار خودبیمارانگاری است، تحصیلاتش را تمام کرده اما در پیدا کردن شغل مشکل دارد؛ در عوض وقتش را با تلاش برای آشنایی با دخترها میگذراند. یک روز صبح، او با لنا در راه پله ساختمان روبرو میشود.