زمستان ۱۹۴۴، روزهای پایانی جنگ. زمانی که جادهها و خانهها دیگر وجود نداشتند و کف زیرزمینها پر از زندگی شده بود، زمانی که ثروتها بر باد رفت و کشورها در آتش سوختند، پالتوی کهنه مامان، خدمتکار رختکن یک مدرسه رقص محلی، تنها دارایی مهم او بود. پسرش آن را دزدید تا به قیمت بیست پنگو بفروشد؛ او این کار…