سه سال پس از پایان جنگهای آپاچی، کوچیس، رئیس صلحطلب قبیله میمیرد. پسر بزرگترش تازا با افکار او موافق است، اما برادرش نایچه مشتاق جنگ است و همچنین به اونا، نامزد تازا، چشم دارد. نایچه بیدرنگ شروع به ایجاد دردسر میکند که به لطف یک افسر سوارهنظام متعصب، به فرستادن آپاچیهای مغرور چیریکاهوا به یک منطقه حفاظتشده ختم میشود؛ جایی که به زودی جرونیمو، یاغی اسیر شده نیز به آنها میپیوندد و این تمام چیزی است که برای روشن کردن چاشنی این انبار باروت لازم است.