اولیوریو که تازه ازدواج کرده، خبر نگرانکنندهای دریافت میکند مبنی بر اینکه مادرش در بستر مرگ است. او به منطقهای دورافتاده در مکزیک سفر میکند تا وکیلی را برای تنظیم وصیتنامه مادرش بیاورد. او همسرش را پشت سر میگذارد و سوار اتوبوسی میشود که سفرش با مجموعهای از اتفاقات عجیب و مضحک قطع میشود؛ از جمله یک جشن تولد فیالبداهه، مردی یکپا که در گلولای دستوپا میزند، دلبریهای راکل، زن زیبای سیریناپذیر یک شهر کوچک، و کابوسهای مکرر و فرویدی اولیوریو.