پس از قتلعام یک گروه سوارهنظام توسط قبیله شاین، تنها دو بازمانده باقی میمانند: هانوس، یک سرباز وظیفهشناس و سادهلوح، و کرستا، زن جوانی که دو سال با قبیله شاین زندگی کرده و همدلیاش بیشتر با آنهاست تا دولت آمریکا. آنها باید با هم تلاش کنند تا خود را به پایگاه اصلی سوارهنظام برسانند. در طول این سفر، هانوس در میان احساسات رو به رشد خود نسبت به کرستا دچار تردید و کلنجار میشود.