موسای جوان پس از شیوع یک بیماری مرموز در روستای خود در کوازولو ناتال یتیم میشود. موسی برای کمک به مادربزرگش، با آخرین هدیه پدرش که یک طبل قبیلهای است، به جستجوی کار و یافتن عمویش راهی ژوهانسبورگ میشود. این سفر او را با واقعیتهای تلخ زندگی شهری روبرو میکند، اما روحیه ناامید نشدنی او هرگز متزلزل نمیشود؛ او با حقیقت و درکی بازمیگردد که بزرگترهایش از فهم آن عاجز بودهاند.