مارتین برادی که سالها پیش به دلیل کشتن قاتل پدرش از آمریکا به مکزیک فرار کرده بود، به تگزاس سفر میکند تا یک معامله اسلحه را برای رئیس مکزیکی خود، فرماندار قدرتمند سیپریانو کاسترو، جوش دهد. پای برادی میشکند و در حالی که در تگزاس در حال بهبودی است، محموله اسلحه دزدیده میشود. برای پیچیدهتر شدن اوضاع، همسر سرگرد ارتش محلی، کلتون، به او چشم دارد و کاپیتان رنجر تگزاس به او پیشنهاد سخاوتمندانهای میدهد تا به ایالات متحده بازگردد و به گروه او بپیوندد. برادی پس از کشتن یک مرد در دفاع از خود، دوباره از مرز عبور میکند و با کاسترو روبرو میشود؛ کسی که نه تنها از گم شدن محموله اسلحه ناراضی است، بلکه در آستانه متحد شدن با کلتون برای مبارزه با سرخپوستان آپاچی مهاجم است.