یک زندانی سابق سیاهپوست و مذهبی، مانع از خودکشی یک استاد دانشگاه سفیدپوست و غیراجتماعی میشود که سعی دارد خود را جلوی قطار متروی در حال حرکت «سانست لیمیتد» بیندازد. در حالی که یکی تلاش میکند از نظر عقلانی، معنوی و احساسی ارتباط برقرار کند، دیگری در ناامیدی سختیافته خود استوار میماند. این دو در یک بحث فلسفی قفل شده و با شور و حرارت از باورهای شخصی خود دفاع میکنند و سعی در متقاعد کردن دیگری دارند.