دایگو، یک نوازنده ویولنسل، از ارکستر خود اخراج میشود و به همراه همسرش به زادگاه کوچکش بازمیگردد که هزینههای زندگی در آنجا ارزانتر است. او به گمان اینکه برای کار در یک آژانس مسافرتی درخواست میدهد، متوجه میشود که برای کاری با ماهیت عزیمتهای ابدیتر، یعنی به عنوان دستیار یک مردهشوی، مورد مصاحبه قرار گرفته است.