در جزیره خشک فوئرتهونتورا، میگل و دخترش ماریانا پس از مرگ همسرش تلاش میکنند به زندگی خود ادامه دهند؛ فقدانی که آنها را سرگردان کرده است. کشتی سنتی تنها چیزی است که بلدند و راه آنها برای پیدا کردن جایگاهی در این دنیاست. اما بدن میگل دیگر یاری نمیکند و خشم ماریانا او را به سمت زیر پا گذاشتن قوانین سوق میدهد. با نزدیک شدن به فینال مسابقات قهرمانی، پدر و دختر خود را در موقعیتی نامطمئن میبینند و به دنبال راهی برای بازگشت به یکدیگر هستند، پیش از آنکه خیلی دیر شود.